دادخواهیلغتنامه دهخدادادخواهی . [ خوا / خا ](حامص مرکب ) عمل دادخواه . تظلم . شکوه . رفع قصه . برداشت قصه . گزارش . ظلامه .مظلمه . تظلم و شکایت مظلوم از ظالم و درخواست دفع ظلم . (نا
دادخواهیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات واهی، تظلم، دادجویی، مرافعه، اعادۀ حیثیت، شکایت، اعلام جرم، منازعه، مناقشه دعوای حقوقی، اقدام قضایی، مناقشه حقوقی موضوع دعوی، متنازع فیه، موضوع
دادخواهی کردنلغتنامه دهخدادادخواهی کردن . [ خوا / خا ک َ دَ ] (مص مرکب ) تظلم کردن . قصه برداشتن . شکایت بردن . دادخواستن . دادجستن : برسر کویش قیامت دادخواهی میکندمشت خاکی هم زما بر چهر
دادخواهی کردنلغتنامه دهخدادادخواهی کردن . [ خوا / خا ک َ دَ ] (مص مرکب ) تظلم کردن . قصه برداشتن . شکایت بردن . دادخواستن . دادجستن : برسر کویش قیامت دادخواهی میکندمشت خاکی هم زما بر چهر