خیللغتنامه دهخداخیل . [ خ َ / خی ] (ع مص ) گمان بردن . منه : خال الشی ٔ خیلا، خیلة خالا، خیلانا، مخیلة، مخالة، خیلولة و متکلم وحده ٔ مضارع آن اِخال می باشد و اَخال لغت ضعیفی اس
خیللغتنامه دهخداخیل . (اِ) مخاط. لعاب غلیظی که از بینی آدمی برآید. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خلم : همان کز سگ زاهدی دیدمی همی بینم از خیل و خلم و خدو.عسجدی .
خیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. ارتش، جند، سپاه، عسکر، فوج، قشون، گند، لشکر ۲. گروه ۳. پیرو، مرید، هواخواه ۴. ایل، طایفه، عشیره، قبیله، دودمان ۵. سواران، سوارکاران ۶. گروه اسبان
بانلغتنامه دهخدابان . (اِ) رئیس . || (پساوند) دارنده . دارا. (یادداشت مؤلف ). خداوند، و استعمال آن مرکب است . (شرفنامه ٔ منیری ). صاحب . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). صاحب .
لذریقلغتنامه دهخدالذریق . [ ل ُ ] (اِخ ) ابن خیل .از بانیان کنیسه ٔ کاتدرائیة (که به سال 1522 م . آغاز و به سال 1577 پایان پذیرفت ) در شقوبیه ٔ اسپانیا در قرن شانزدهم میلادی . (ا
زمزمةلغتنامه دهخدازمزمة. [ زَ زَ م َ ] (ع مص ) شنیده شدن آواز چیزی از دور. (از اقرب الموارد). || بانگ کردن رعد. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بانگ کردن ر
بنیلغتنامه دهخدابنی . [ ب َ ] (ع اِ) در اصل بنین . ج ِ ابن (در حال اضافه ). پسران . اولاد:بنی اعمام . بنی امیه . بنی عباس . (فرهنگ فارسی معین ).- بنی آدم ؛ اولاد و انسان و مرد
حبطقطقلغتنامه دهخداحبطقطق . [ ح َ ب َ طِ طِ ] (ع اِ صوت ) بانگ سم اسب چون بر سنگ رود. (مهذب الاسماء). قال الجوهری فی الصحاح : الطقطقة اصوات حوافر الدواب مثل الدقدقة و ربما قالوا ح