خیلتاشفرهنگ مترادف و متضاد۱. همکار، همقطار ۲. همخیل، همطایفه ۳. فراش، محصل، پیک ۴. سپهدار، صاحبسپاه، امیرلشکر ۵. سپاهی، لشکری
خیلتاشلغتنامه دهخداخیلتاش . [ خ َ / خ ِ ] (اِ مرکب ) سپاه و لشکری که همه از یک خیل و یک طایفه باشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). این کلمه مرکب از خیل وتاش ترکی است بمعنی هم خی
خیلتاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. هریک از سپاهیان یا سربازانی که در یک دسته باشند؛ همقطار؛ همگروه.۲. فرماندهِ سپاهیان: ◻︎ دل بازده به خوشی ورنه ز درگه شه / فردات خیلتاشی ترک آورم تتاری (منو
خیلتاشلغتنامه دهخداخیلتاش . [ خ َ / خ ِ ] (اِ مرکب ) سپاه و لشکری که همه از یک خیل و یک طایفه باشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). این کلمه مرکب از خیل وتاش ترکی است بمعنی هم خی
خیلتاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. هریک از سپاهیان یا سربازانی که در یک دسته باشند؛ همقطار؛ همگروه.۲. فرماندهِ سپاهیان: ◻︎ دل بازده به خوشی ورنه ز درگه شه / فردات خیلتاشی ترک آورم تتاری (منو
دیوسوارلغتنامه دهخدادیوسوار. [ وْ س َ ] (ص مرکب ) کنایه از اسب سوار. (بهار عجم ) (از آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). سوار چابک قوی که قدرت سواری طولانی دارد و سریعاً و به راههای دور
تاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. یار؛ دوست.۲. صاحب.۳. (پسوند) بهجای پیشوند «هم» به کار میرفت: خیلتاش، شهرتاش، ◻︎ من و تو هردو خواجهتاشانیم / بندۀ بارگاه سلطانیم (سعدی: ۱۰۵).