خیشخانهلغتنامه دهخداخیشخانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) خیمه ای که از کتان و یا از نی سازند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خیمه ای باشد بجهت دفع هوای گرم از کتان سازند و در درون آ
خیشخانهفرهنگ انتشارات معین(نِ) (اِمر.) خانة تابستانی که از نی یا پارچة کتان درست می کردند و بر آن آب می پاشیدند تا در اثر وزش باد از هوای خنک آن استفاده کنند.
خیش خانهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخانهای که در آن پردههای کتان میآویختند و برای خنک شدن هوا آنها را مرطوب میکردند؛ خانۀ تابستانی.
خشخانهلغتنامه دهخداخشخانه . [ خ َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) خانه ٔ از نی و بوریا و خارشتر که آب بر دیوارش زده سرد شود. (یادداشت بخط مؤلف ).
خیسخانهلغتنامه دهخداخیسخانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب )خیش خانه . (از ناظم الاطباء). رجوع به خیشخانه شود.
خیلخانهلغتنامه دهخداخیلخانه . [ خ َ / خ ِ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) خاندان . دودمان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : سلطان ... را که مستوفی بود هم در آن کوشک بفرمود گرفتن و چون هر دو ر
خیلخانهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. محل اقامت خدموحشم در خانه.۲. اقامتگاه سپاهیان.۳. خاندان؛ دودمان؛ طایفه: ◻︎ همه ملک عجم خزانهٴ من / در عرب مانده خلیخانهٴ من (نظامی۴: ۵۸۵).
خیسخانهلغتنامه دهخداخیسخانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب )خیش خانه . (از ناظم الاطباء). رجوع به خیشخانه شود.
صاعدلغتنامه دهخداصاعد. [ ع ِ ] (اِخ ) ابن بشربن عبدوس . وی از اطبای مشهور اسلام و جد او عبدوس نیز از اطبای معروف بغداد بود. او در اوائل حال در بیمارستان بغداد سمت فصادی داشت ، س
فرخارلغتنامه دهخدافرخار. [ ف َ ] (اِخ ) نام شهری است منسوب به خوبان و صاحب حسنان . (برهان ). شهری در ترکستان . (یادداشت به خط مؤلف ). کرسانک شهری است از تبت و اندر وی بتخانه های
خانهلغتنامه دهخداخانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) آن جایی که در آن آدمی سکنی می کند. (ناظم الاطباء). سرا. منزل . مستَقَرّ : برگزیدم بخانه تنهایی از همه کس درم ببستم چست . شهیدبلخی .کنو
فرخندهلغتنامه دهخدافرخنده . [ ف َ خ ُ دَ / دِ ] (ص ) مبارک و میمون . (برهان ). مبارک . (صحاح الفرس ). همایون . فری . (یادداشت به خط مؤلف ) : آمد نوروز و نو دمید بنفشه بر ما فرخند