خیسلغتنامه دهخداخیس . (ص ) آبدار. مرطوب . آب بخود کشیده . (ناظم الاطباء). تر. (یادداشت مؤلف ). || (اِ) ملافه ٔ کرباس کلفت . (ناظم الاطباء).
خیسلغتنامه دهخداخیس . (ع ص ، اِ) درخت انبوه . || انبوه از حلفا و قصب . ج ، اخیاس . || بیشه ٔشیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). کنام شیر. (یادداشت مؤلف ). ج
خیصلغتنامه دهخداخیص . [ خ َ ] (ع اِ) اندکی از عطا و منه : نلت منه خیصاً؛ یعنی چیزی اندک . || (مص ) کم و اندک گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خا
خیصلغتنامه دهخداخیص . [ خ َ ی َ ] (ع اِ) خردی یک چشم و کلانی چشم دیگر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).