خیز برداشتنلغتنامه دهخداخیز برداشتن . [ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بقصد دور جستن خود را گرد کردن چنانکه شیر و ببر و غیره . دور جستن چنانکه شیر برای شکاری بقصد جایی . || جستن از جائی بجائی دور
خیزلغتنامه دهخداخیز. (نف مرخم ) خیزنده . برخیزنده . (ناظم الاطباء). بلندشونده . این لفظ در حالت ترکیب بدو وجه مستعمل میشود یکی آنکه جزء اول حال از ذات او باشد چون سبکخیز و دیگر
خیز کردنلغتنامه دهخداخیز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خیز برداشتن . به تندی جهیدن و بلند شدن : از آن گرمی ز شه پرهیز کردی ز پیش شه بتندی خیز کردی . نظامی .روشنی بر دفتر چارم بریزکاف
خیزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خاستن۲. (اسم مصدر) پَرِش؛ جهش.۳. خیزنده (در ترکیب با کلمه دیگر): حاصلخیز، سبکخیز، سحرخیز، شبخیز.۴. (اسم مصدر) [قدیمی] بلند شدن. خیز برداشتن: (مصدر لازم)
طفرهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خیز برداشتن؛ جَستن.۲. = طفره رفتن طفره رفتن: (مصدر لازم) کوتاهی کردن؛ تٲخیر؛ تعلل کردن در کاری؛ سر دواندن. طفره زدن: (مصدر لازم) = طفره رفتن