خیرلغتنامه دهخداخیر. [ خ َ/ خی ] (ع مص ) تفضیل دادن کسی را بر کسی دیگر. (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). منه : خار الرجل عنی ؛ خیره خِیراً، خَیراً، خِیَر. خ
خیرلغتنامه دهخداخیر. [ خ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) مرد نیکوکار و دیندار و بسیارخیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج ، خارة. || مشکور در اصطلاح درایه .
خیرلغتنامه دهخداخیر. [ خ ِ ی َ ] (ع مص ) تفضیل دادن کسی را بر دیگری . منه : خار الرجل علی غیره خیرة، خیراً و خیرة. خیرة. || برگزیدن چیزی . منه : خار الشی ٔ خیراً و خیرة. خیرة.
نیکیلغتنامه دهخدانیکی . (حامص ) خوبی . حسن . مقابل عیب و بدی . صفت خوب و پسندیده : بر آغالش هر دو آغاز کردبدی گفت ونیکی همه راز کرد. بوشکور.به نیکی بباید تن آراستن که نیکی نشاید
نیکلغتنامه دهخدانیک . (ص ) خوب . (انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). خوش . (ناظم الاطباء). مقابل بد. (آنندراج ). هژیر. (فرهنگ فارسی معین ). نیکو. (آنندراج ). جیّد. نغز.حس
مصلحتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنچه باعث خیروصلاح، نفع، و آسایش انسان باشد. مصلحت دیدن: (مصدر متعدی) خیر و صلاح دیدن؛ به خیر و مصلحت پنداشتن؛ مصلحت دانستن مصلحت کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] مشو
خواب دیدنلغتنامه دهخداخواب دیدن . [خوا / خا دی دَ ] (مص مرکب ) حلم . (دهار). دیدن رؤیا در حالت نوم . رؤیا. (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت آنگاه با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان .
استماءلغتنامه دهخدااستماء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) اراده ٔ دیدن کسی کردن . || دریافتن نیکویی را در کسی . (منتهی الارب ).تَوَسﱡم خیر. || جستن و طلب کردن آهوان را در جای باش آنها بعد طلو