خیرگیفرهنگ مترادف و متضاد۱. خیرهسری، ستیهندگی، سرکشی، لجاجت ۲. حیرت، سرگردانی، سرگشتگی ۳. بیهودگی، هرزگی ۴. تاریکی، ظلمت
خیرگیلغتنامه دهخداخیرگی . [ رَ / رِ ] (حامص ) خودسری . خودرائی . (ناظم الاطباء). دلیری . خیره سری . لجاج . ستیزگی . ستهندگی . عناد. (یادداشت مؤلف ) : تبه کردی از خیرگی رای خویش
خیرگیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خیره بودن: خیرگی چشم.۲. گستاخی؛ بیشرمی.۳. لجبازی؛ [قدیمی] خیرهسری.
خیرگی چشملغتنامه دهخداخیرگی چشم . [ رَ / رِ ی ِ چ َ / چ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) تاریکی چشم . روزکوری چشم . (ناظم الاطباء). ضعف بصر. (زمخشری ) : آفتاب رای شاه را از... ظالم تیرگی
خیرگی کردنلغتنامه دهخداخیرگی کردن . [ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پررویی کردن . بی حیایی کردن . بی شرمی کردن . || جسارت ورزیدن . دلیری کردن .لجاجت کردن . عناد کردن . ستهیدن . ستیزگی ک
خیریلغتنامه دهخداخیری . (اِ) صفه . ایوان . طاق . رواق . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) : روزیش خطر کردم و نانش بشکستم بشکست مرا دست و برون کرد ز خیری . مشفق بلخی
خیریلغتنامه دهخداخیری . [ خ َ رَی ْی ] (ص نسبی ) منسوب است به خیره که عبارت است از جد محمدبن عبدالرحمن . (از انساب سمعانی ).
خیریلغتنامه دهخداخیری . [ خ َ را ] (ع ص ) مرد نیکو و گزیده ٔ بسیارخیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خیری ̍.
خیرگی چشملغتنامه دهخداخیرگی چشم . [ رَ / رِ ی ِ چ َ / چ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) تاریکی چشم . روزکوری چشم . (ناظم الاطباء). ضعف بصر. (زمخشری ) : آفتاب رای شاه را از... ظالم تیرگی
خیرگی کردنلغتنامه دهخداخیرگی کردن . [ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پررویی کردن . بی حیایی کردن . بی شرمی کردن . || جسارت ورزیدن . دلیری کردن .لجاجت کردن . عناد کردن . ستهیدن . ستیزگی ک