خَلَقْنَاکُمْفرهنگ واژگان قرآنشما را آفریدیم-شما را خلق کردیم(خلق در اصل به معناي تقدير و اندازه گيري است)
خَلَقْنَاهُمفرهنگ واژگان قرآنآنان را آفریدیم-آنان راخلق کردیم(خلق در اصل به معناي تقدير و اندازه گيري است)
مَا خَلَقْنَاهُمَافرهنگ واژگان قرآنآن دو را نیافریدیم-آن دو را خلق نکردیم(خلق در اصل به معناي تقدير و اندازه گيري است)
تارةً اخریلغتنامه دهخداتارةً اخری . [ رَ تَن ْ اُ را ] (ع ق مرکب ) یک بار دیگر. بار دیگر: منها خلقناکم و فیهانعیدکم و منها نخرجکم تارةً اُخری . (قرآن 55/20).
حسبلغتنامه دهخداحسب . [ ح َ ] (ق ) فقط. تنها. منحصراً. انحصاراً. بس ، بسنده . کافی . بس و بس : دل جای تو شد حسب ببر زانکه دراین دل یا زحمت ماگنجد یا نقش خیالت . سنائی .ای شاه ج
خلقلغتنامه دهخداخلق . [ خ َ ] (ع مص ) آفریدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ابداع کردن . احداث کردن . ایجاد کردن : قال کذلک قال ربک هو علی هین و قد خلقتک م
اصول مذهبلغتنامه دهخدااصول مذهب . [ اُ ل ِ م َ هََ ] (ترکیب اضافی ،اِ مرکب ) برحسب عقیده ٔ امامیه ، علاوه بر توحید و نبوت و معاد که از اصول دین اسلام بشمار میروند به دو اصل دیگر نیز
شعوبیةلغتنامه دهخداشعوبیة. [ ش ُ بی ی َ ] (اِخ ) شعوبیه . گروه شعوبی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فرقه ای از مسلمانان که به تحقیر شأن عرب و اهانت بر آنان ای