خویشتن دارلغتنامه دهخداخویشتن دار.[ خوی / خی ت َ ] (نف مرکب ) خوددار. بردبار. عفیف . عفیفه . پرهیزگار. صبور. (یادداشت مؤلف ) : خویشتن دار باش و بی پرخاش هیچکس را مباش عاشق غاش . رودک
خویشتن دارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خوددار۲. کسی که خود را از ارتکاب کارهای ناپسند نگه میدارد؛ پارسا.
خویشتندارفرهنگ مترادف و متضاد۱. باتقوا، پرواپیشه، تقواپیشه، متقی، پرهیزگار، خوددار ≠ بیتقوا، ناپرهیزگار ۲. بردبار، شکیبا، صابر، صبور ≠ باشکیبا، عجول، نابردبار
خویشتنداریabstinence 2واژههای مصوب فرهنگستانعملکرد مشاور یا درمانگر در خودداری از گفتوگو و تعامل مهارنشده (uninhibited) با فرد مُراجع
خویشتن داشتنلغتنامه دهخداخویشتن داشتن . [ خوی / خی ت َ ت َ ] (مص مرکب ) تماسک . (منتهی الارب ). تمالک نفس . حفظ نفس کردن ازسقوط در شهوات و آفات : یک روز خواسته ٔ یکی از اشکانیان سوی او