خویشتنلغتنامه دهخداخویشتن . [ خوی / خی ت َ ] (ضمیر، اِ) خود. خویش . شخص . شخص او. (ناظم الاطباء). ذات خود : نزد تو آماده بد و آراسته منگ او را خویشتن پیراسته . رودکی .مکن خویشتن ا
خویشتنفرهنگ انتشارات معین(تَ) 1 - (اِ.) شخصیت ، ذات . 2 - (ضم .) ضمیر مشترک برای اول ، دوم و سوم شخص مفرد و جمع .
خویشتن داریدیکشنری فارسی به انگلیسیcontinence, inhibition, mortification, self-control, self-denial, self-restraint, stoically, stoicism, temperance
introvertدیکشنری انگلیسی به فارسیخویشتن گرای، شخصی که متوجه بباطن خود است، بسوی درون کشیدن، بخود متوجه کردن
خویشتن کاملغتنامه دهخداخویشتن کام . [ خوی / خی ت َ ] (ص مرکب ) خویش کام . خودکام . رجوع به خویش کام شود.