خویشانلغتنامه دهخداخویشان . [ خوی / خی ] (اِ) ج ِ خویش . اقارب . اقوام . منسوبان . (ناظم الاطباء). عشیرت . آل . (یادداشت مؤلف ) : همی گفت صد مرد گردسوارز خویشان شاهی چنین نامدار.
خوشاندامفرهنگ مترادف و متضادخوشترکیب، خوشریخت، خوششکل، خوشقدوقامت، خوشقامت، خوشگل، خوشهیکل، متناسب ≠ بدقواره، بدهیکل، بداندام
خوششانسفرهنگ مترادف و متضادبختیار، خوشبیار، بلنداقبال، بلنداختر، خوشاقبال، خوشبخت، نیکاختر، سعید، طالعدار، نیکاختر، نیکاقبال، نیکبخت، خوشطالع ≠ بدشانس، بداقبال، بیطالع، ستارهسوخته
صاحب عزافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که یکی از خویشان نزدیکش فوت شده و مجلس سوگواری ترتیب داده است؛ عزادار.
پاگشافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمراسم مهمانی و پذیرایی که خویشان و کسان عروس یا داماد چند روز پس از مراسم عروسی به افتخار عروس و داماد برپا میکنند و غرض از آن این است که پای عروس و داماد را ب