خون راندنلغتنامه دهخداخون راندن . [ دَ] (مص مرکب ) خون جاری کردن . خون ریختن : خون ز رگ آرزو براندم وزین روی رفت ز من آن تبی کز آتش آز است .خاقانی .
خون راه افتادنلغتنامه دهخداخون راه افتادن . [ اُ دَ ] (مص مرکب ) جنگ و نزاع برپا خاستن . خونریزی واقع شدن .
خون راه انداختنلغتنامه دهخداخون راه انداختن . [ اَ ت َ ] (مص مرکب ) سخت جنگ و غوغا کردن . جدال و نزاعی سخت ایجاد کردن . سخت بنزاع و جدال برخاستن : اگر بداند فلان کار شده است خون راه می اند
خونلغتنامه دهخداخون . (اِ) مایعی است سرخ رنگ در بدن جانداران و آن یکی از اخلاط اربعه است بنزدقدما. (یادداشت مؤلف ). دم . (از برهان قاطع). ماده ای قرمزرنگ و سیال که در رگهای بد
خون راندنلغتنامه دهخداخون راندن . [ دَ] (مص مرکب ) خون جاری کردن . خون ریختن : خون ز رگ آرزو براندم وزین روی رفت ز من آن تبی کز آتش آز است .خاقانی .
راندنلغتنامه دهخداراندن . [ دَ ] (مص ) دور کردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ مؤلف ). طرد کردن . دور داشتن از نزد خود. رد کردن . بد
هدرلغتنامه دهخداهدر. [ هََ دَ ] (ع مص ) رایگان وباطل شدن حق و خون و جز آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || باطل گردانیدن چیزی . (منتهی الارب ). باطل گردانیدن خون و جز خون را
طللغتنامه دهخداطل . [ طَل ل ] (ع مص ) دیرداشت وام . امروز و فردا کردن غریم خود را. (منتهی الارب ). || کمی شیر ناقة. (منتهی الارب ). کم شدن شیر ناقه . (منتخب اللغات ). || سخت ر