خوندارلغتنامه دهخداخوندار. (نف مرکب ) دارنده ٔ خون . || قاتل . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) : از خجلت رخ تو که خوندار لاله است گلها بزیر شهپر مرغان خزیده اند. میرزا صائب (از آنندر
خودداریفرهنگ مترادف و متضادابا، اجتناب، استنکاف، امتناع، امساک، پرهیز، تحاشی، جلوگیری، دریغ، سرپیچی، بردباری، خویشتنداری، شکیبایی، کف، مضایقه، ممانعت، نکول
خودداری کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. امتناع کردن، امتناع ورزیدن، استنکاف ورزیدن، تحاشی کردن ۲. تمرد کردن، سرپیچی کردن ۳. مضایقه کردن ۴. ممانعت کردن، جلوگیری کردن ۵. خویشتنداری کردن، بردباری کردن
نَکَصَفرهنگ واژگان قرآنخودداري کرد(منظورازعبارت"نَکَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ "به عقب برگشتن و عقبگرد کردن است)