خونابلغتنامه دهخداخوناب . (اِ مرکب ) خونابه . رجوع به خونابه شود. || مایع آب مانندی که محتوی از خون و شیر می باشد و به اصطلاح علمی فرنگ سرم گویند. (ناظم الاطباء). || اشک خونین .
خوناب چشیدنلغتنامه دهخداخوناب چشیدن . [ چ َ / چ ِ دَ ] (مص مرکب ) جان تسلیم کردن . مردن . (ناظم الاطباء).
خونابه بارلغتنامه دهخداخونابه بار. [ ب َ / ب ِ] (نف مرکب ) خونابه ریز. پراشک . اشک ریز : پیش در تو هرشب خاقانی از هوایت دو چشم نرگسین را خونابه بار کرده .خاقانی .
خوناب چشیدنلغتنامه دهخداخوناب چشیدن . [ چ َ / چ ِ دَ ] (مص مرکب ) جان تسلیم کردن . مردن . (ناظم الاطباء).
خونابهلغتنامه دهخداخونابه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) آب با خون آمیخته . (یادداشت بخط مؤلف ). || آب مانندی که محتوی از خون و شیرباشد و به اصطلاح علمی فرنگ سرم گویند. || اشک خونین