خوش سخنلغتنامه دهخداخوش سخن . [ خوَش ْ / خُش ْ س ُ خ َ ] (ص مرکب ) خوش زبان . شیرین زبان . خوش گفتار. خوش تقریر. حَدِث . حِدّیث . (یادداشت مؤلف ) : و چون سخن گوید خوش سخن و خوشگوی
خوش سخنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خوشزبان۲. [قدیمی] ویژگی کسی که خوب سخن میگوید و سخنش نیکو و پسندیده است؛ خوشکلام.
خوشسخنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خوشبیان، خوشکلام، خوشگفتار، خوشگو، شیرینسخن ≠ بدسخن، بددهن، بدکلام ۲. سخنور
خوش سخنیلغتنامه دهخداخوش سخنی . [ خوَش ْ / خُش ْ س ُ خ َ] (حامص مرکب ) لوسَه . (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). خوش تقریری . خوش بیانی . خوش زبانی . خوش گفتاری : ای دوست بصد گونه بگردی به
خوشلغتنامه دهخداخوش . [ خ َ ] (ع مص ) نیزه زدن ، منه : خاشه بالرمح . || آرمیدن با زن ، منه : خاش جاریته ؛ آرمید با کنیزک خود. || گرفتن ،منه : خاش الشی ٔ. || پاشیدن ، منه : خاش
خوشلغتنامه دهخداخوش . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) قریتی است به اسفراین . (از معجم البلدان ) (یادداشت مؤلّف ).
خوش سخنیلغتنامه دهخداخوش سخنی . [ خوَش ْ / خُش ْ س ُ خ َ] (حامص مرکب ) لوسَه . (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). خوش تقریری . خوش بیانی . خوش زبانی . خوش گفتاری : ای دوست بصد گونه بگردی به
خوب سخنلغتنامه دهخداخوب سخن . [ س ُ خ َ ] (ص مرکب ) خوش سخن . خوب گفتار. شیرین زبان : بزبان خاموش و کم سخن و خوب سخن . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).وآن خوب سخن بخوش جوابی میکرد عمارت خراب
خوش بیانلغتنامه دهخداخوش بیان . [ خوَش ْ / خُش ْ ب َ ] (ص مرکب ) خوش سخن . نکوسخن . نیکوگو. نیک کلام . نکوکلام . خوش زبان . (یادداشت مؤلف ).