خوشرولغتنامه دهخداخوشرو. [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) زیبارو. خوش صورت . جمیل . || خوش خلق . خوش اخلاق . مقابل عبوس . طلق الوجه . بشاش . خندان .
خوشرولغتنامه دهخداخوشرو. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ / رُو ] (نف مرکب ) ستورنیک رونده . ستور نیک گام . (ناظم الاطباء) : مرکبان دارم خوشرو که به راهم بکشنددلبران دارم خوشرو که بدیشان نگرم
خوشروفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی وشبرخورد، گشادهرو، دوست داشتنی، دلکش، مرضیه، دلنشین، دوستداشتنی، مردمدار، اجتماعی، معاشرتی، ملایم، لطیف، خوشرفتار، مطیع
خوشرو، خوشروفرهنگ مترادف و متضاد۱. بسیم، بشاش، تازهرو، خندان، خندهرو، گشادهرو، متبسم ۲. جمیل، خوشصورت، خوشگل، زیبا، قشنگ ≠ بدرو، گرفته، بدخو، ناخوشرو
خوشرودپیلغتنامه دهخداخوشرودپی . [ خوَش ْ / خُش ْ پ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بندپی شهرستان بابل مازندران در 21 هزارگزی جنوب باختری بابل و 9 هزارگزی جنوب شوسه ٔ بابل به آمل . (از
خوشرویلغتنامه دهخداخوشروی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) طلق الوجه . بشاش . خندان . با اخلاق خوب . مقابل عبوس . خوشرو : هم از نسیم دولت و اقبال خوشدلی هم با وصال دلبر خوشروی همدمی
مهدیسواژهنامه آزادخوشرو، مغرور، زیبا، مثل ماه مثل ماه مهدیس یعنی مثل ماه درخشنده وزیبا.قشنگ،خوشگل،و... مهدیس یعنی مثل ماه درخشنده وزیبا.قشنگ،خوشگل،و... مانند ماه، سفید رو و زیب
خوشرویلغتنامه دهخداخوشروی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) طلق الوجه . بشاش . خندان . با اخلاق خوب . مقابل عبوس . خوشرو : هم از نسیم دولت و اقبال خوشدلی هم با وصال دلبر خوشروی همدمی
خوش رویلغتنامه دهخداخوش روی . [ خوَش ْ / خُش ْ رَ ] (حامص مرکب ) خوش رفتاری . نیکوروی . نیکوروشی . خوش روشی : هنوزم کهن سرو دارد نوی همان نقره خنگم کند خوشروی .نظامی .