خوشتلغتنامه دهخداخوشت . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص ) لخت . برهنه . عور. آنکه هیچ چیز در بر ندارد. (ناظم الاطباء). این لغت مصحف غوشت است . رجوع به غوشت شود.
خوشتلغتنامه دهخداخوشت . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص ) لخت . برهنه . عور. آنکه هیچ چیز در بر ندارد. (ناظم الاطباء). این لغت مصحف غوشت است . رجوع به غوشت شود.
خاشتلغتنامه دهخداخاشت . (اِخ ) ابوسعید گوید: خاشت شهرکی بوده از نواحی بلخ و آن را خَوْشت نیز می گفتند. ابوصالح الحکم بن المبارک الخاشتی البلخی حافظ منسوب به این ناحیه است . او ا
سحرفریبلغتنامه دهخداسحرفریب . [ س ِ ف ِ / ف َ ] (ص مرکب ) که در فریبندگی چون سحر بود : حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسیدتا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری .حافظ.
جمال الدین خجندیلغتنامه دهخداجمال الدین خجندی . [ ج َ لُدْ دی ن ِ خ ُ ج َ ] (اِخ ) عوفی وی را در شمار بزرگان شعرای عراق نام برده و اشعار و غزلیاتی از او نقل کند. او راست :ای ز نرگس قدمت خود
خاستیلغتنامه دهخداخاستی . (ص نسبی ) منسوب به خاست که آن شهرکی است در اندراب بلخ . (سمعانی گمان برده است که این شهر خوشت باشد).