خوزیانلغتنامه دهخداخوزیان . [ ] (اِخ ) خوزستان : وزآن پس سوی کشور خوزیان فراوان فرستاد سود و زیان . فردوسی .دگر شارسان اورمزد اردشیرکه گردد ز یادش جوان مردپیرکز او تازه شد کشور خو
خوزیانلغتنامه دهخداخوزیان . [ ](اِخ ) نام قلعتی و دهی است در نسف ماورألنهر. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به معجم البلدان یاقوت شود.
خوزیانیلغتنامه دهخداخوزیانی . [ ] (ص نسبی ) منسوب به خوزیان که خوزستان است . || منسوب به خوزیان که حصنی است از یکی از رستاق های نسف . (از انساب سمعانی ).
خزیانلغتنامه دهخداخزیان . [ خ َزْ ] (ع ص ) شرمنده و شرمگین . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). ج ، خزایا.
خوریانلغتنامه دهخداخوریان . (اِخ ) دهی است از دهستان بخش مرکزی شهرستان شاهرود، واقع در جنوب باختری شاهرود و جنوب شوسه ٔ شاهرود به دامغان . این ده با آب و هوای معتدل و 480 تن سکنه
خوزیانیلغتنامه دهخداخوزیانی . [ ] (ص نسبی ) منسوب به خوزیان که خوزستان است . || منسوب به خوزیان که حصنی است از یکی از رستاق های نسف . (از انساب سمعانی ).
آزرلغتنامه دهخداآزر. [ زَ ] (اِخ ) نام ناحیه ای میان سوق اهواز [ خوزیان واچار ] و رامهرمز. || مدینه ٔ آزر؛ نام شهری بوده میان بصره و کوفه ، و آن را اَطد و اَطط نیز می نامیده ان
سود و زیانلغتنامه دهخداسود و زیان . [دُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) نفع و ضرر : تکاپوی مردم بسود و زیان بتا و مدو هر سویی تازیان . ابوشکور.بدو شاد شد کشور خوزیان پر از مردم و آب و سود و
آرشلغتنامه دهخداآرش . [ رَ ] (اِخ ) نامی از نامها : وز آن دورتر آرش رزم یوزچو گوران شه آن گرد لشکرفروزیکی آنکه بر خوزیان شاه بود...دگر شاه کرمان که هنگام جنگ نکردی بدل یاد و را
کاخ آپادانالغتنامه دهخداکاخ آپادانا. [ خ ِ ] (اِخ ) از کاخهای دوره ٔ هخامنشیان در تخت جمشید. در رساله ٔ «شرح اجمالی آثار تخت جمشید» آمده : کاخ عظیمی است که ستونهای بلند و پلکانهای مفصل