خوزستانلغتنامه دهخداخوزستان . [ زِ ] (اِ) هر ولایتی که شکرخیز باشد، چه خوز بمعنی شکر هم آمده است . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). || نی شکرزار. (برهان قاطع) : وگر نه بنده نوازی از آن
خوزستانلغتنامه دهخداخوزستان . [ زِ ] (اِخ ) قسمتی از منطقه ٔ استان ششم فعلی که محدود است از شمال به شهرهای خرم آباد و بروجرد و گلپایگان و از خاور به شهرستان فریدن و شهرکرد و بهبهان
کرخ خوزستانلغتنامه دهخداکرخ خوزستان . [ ک َ خ ِ خو زِ ] (اِخ ) دهی است معروف و یقال کرخة. (منتهی الارب ). شهری است در خوزستان و اکثر گویند کرخه است . (از معجم البلدان ).
غالب خوزستانیلغتنامه دهخداغالب خوزستانی . [ ل ِ ب ِ زِ ] (اِخ ) مؤلف مجمع الفصحاء آرد: و هو عبداﷲ منجی الثانی بن ابی حفص منجی الماضی بن عبداﷲ یقظان الایذجی الخوزی ، از فضلای متقدمین بود
خوبستانلغتنامه دهخداخوبستان . [ ب ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان گرم بخش ترک شهرستان میانه ، دارای 838 تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و نخود و عدس و شغل اهالی زراعت و گله د
خودستانلغتنامه دهخداخودستان . [ خوَ / خ ُ دِ ] (اِ) شاخ تازه ای باشد که از درخت تاک انگور سر زند و آنرا بسبب خوشمزگی می خورند. (برهان قاطع).
خورستانلغتنامه دهخداخورستان .[ خوَ / خ ُ رِ ] (اِ) انبار. مخزن مأکولات . جایی که در آنجا ترتیب غذاها را می دهند. (ناظم الاطباء). گنجه برای نهادن اطعمه . (یادداشت بخط مؤلف ). || ش
مقامسواژهنامه آزاد(خوزستان) فرورفته درآب. زوهدی مقامس نام دهی است از توابع شهرستان رامهرمز در استان خوزستان.
کرخ خوزستانلغتنامه دهخداکرخ خوزستان . [ ک َ خ ِ خو زِ ] (اِخ ) دهی است معروف و یقال کرخة. (منتهی الارب ). شهری است در خوزستان و اکثر گویند کرخه است . (از معجم البلدان ).