خورین گیلانلغتنامه دهخداخورین گیلان . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بهنام پازوکی بخش ورامین شهرستان طهران . این دهستان در شمال ورامین و خاور راه تهران به ورامین قرار دارد با هوای سرد و
خوردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن ۲. جویدن ۳. آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن ۴. تحلیل بردن ۵. برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن ۶.
مار زیتونلغتنامه دهخدامار زیتون . [ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) قسمی زیتون که رنگ اصلی زیتونی دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوعی زیتون تیره رنگ که اهلیلجی و خوش خوراک است .(فرهنگ فارسی
سپیدرودلغتنامه دهخداسپیدرود. [ س َ / س ِ ] (اِخ )رودخانه ای است از آذربایجان که بر دیلمان و گیلان گذرد. (برهان ) (آنندراج ). رودی است معروف مابین قزوین و گیلان . (رشیدی ). رودی است
رخنه افتادنلغتنامه دهخدارخنه افتادن . [ رَ ن َ/ ن ِ اُ دَ ] (مص مرکب ) سوراخ گشتن . سوراخ شدن . درزپیدا شدن . شکاف خوردن . شکاف برداشتن : در گیلان و بعضی مواضع دیگر آن را [ آن درخت را
کونوسواژهنامه آزادازگیل ازگیل،میوه ی درختی،کُنوس،خرمای گیلان،میوه ای است از خانواده گلسرخیان از سرده ازگیل ها (Mespilus) هم خانواده با سیب، گلابی، به، زالزالک و گلابی وحشی.میوه ا
پنج انگشتلغتنامه دهخداپنج انگشت . [ پ َ اَ گ ُ ] (اِ مرکب ) مجموع انگشتان هر یک از دست و پا که به کف پیوسته است . || انگشته ، و آن افزاریست که برزگران بدان دانه و کاه به باد دهند تا