خورنقلغتنامه دهخداخورنق . [ خ َ وَ ن َ ] (اِخ ) نام نهری است به کوفه . (ازمعجم البلدان ) (منتهی الارب ) (یادداشت بخط مؤلف ).
خورنقلغتنامه دهخداخورنق . [ خ َ وَ ن َ ] (اِخ ) معرب خورنه . محلی در یک میلی شرقی نجف در عراق عرب که بسبب قصری که نعمان بن امروءالقیس (از ملوک لخم ) برای یزدگرد اول ساسانی ساخت ،
خورنقلغتنامه دهخداخورنق . [ خ َ وَ ن َ ] (اِخ ) نام شهری است بمغرب . (منتهی الارب ) (یادداشت بخط مؤلف ).
خورنقلغتنامه دهخداخورنق . [ خ َ وَ ن َ ] (اِخ ) نام قریتی است در نیم فرسخی بلخ . (از معجم البلدان ). از این ناحیت است ابوالفتح محمدبن محمدبن عبداﷲ. (منتهی الارب ).
خورنقفرهنگ انتشارات معین(خَ وَ نَ) [ معر. ] (اِ.) 1 - کاخ باشکوه . 2 - نام قصر باشکوهی در جده که به دستور پادشاه آن نعمان ، برای بهرام گور ساخته شد.
خورنق حیرهلغتنامه دهخداخورنق حیره . [ خ َ وَ ن َ ق ِ رَ ] (اِخ ) قصر خورنق که در حیره ساخته شد. خورنق بهرام گور. رجوع به کلمه ٔ خورنق در این لغت نامه و ایران در زمان ساسانیان کریستنسن
رب الخورنقلغتنامه دهخدارب الخورنق . [ رَب ْ بُل ْ خ َ وَ ن َ ] (ع اِ مرکب ) خدای خورنق . صاحب کاخ خورنق : خاک جادوی مطلقش میخواندخلق رب الخورنقش میخواند. نظامی .رجوع به خورنق شود.
خورنق حیرهلغتنامه دهخداخورنق حیره . [ خ َ وَ ن َ ق ِ رَ ] (اِخ ) قصر خورنق که در حیره ساخته شد. خورنق بهرام گور. رجوع به کلمه ٔ خورنق در این لغت نامه و ایران در زمان ساسانیان کریستنسن
رب الخورنقلغتنامه دهخدارب الخورنق . [ رَب ْ بُل ْ خ َ وَ ن َ ] (ع اِ مرکب ) خدای خورنق . صاحب کاخ خورنق : خاک جادوی مطلقش میخواندخلق رب الخورنقش میخواند. نظامی .رجوع به خورنق شود.
خورنهلغتنامه دهخداخورنه . [ خ َ وَ ن َ ] (اِخ ) خورنق که کوشک بهرام است . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به ایران در زمان ساسانیان ص 15 و 92 شود.
خورنگاهلغتنامه دهخداخورنگاه . [ خوَ / خ ُ رَ ] (اِخ ) خورنق است که عمارت بهرام گور باشد.(برهان قاطع). یکی از دو قصری که نعمان جهة بهرام ساخته بود. (ناظم الاطباء). خورنگه . || (اِ م