خورد دادنلغتنامه دهخداخورد دادن . [ خوَرْدْ / خُرْدْ دَ ] (مص مرکب ) در اصطلاح خیاطی ، سرکج و زیادتی یک سوی جامه را کم کم با دوختن مساوی با طرف کم عرض تر کردن . کم کم و رفته رفته از
خوردلغتنامه دهخداخورد. [ خوَرْدْ / خُرْد ] (مص مرخم ، اِمص ) خرج . مقابل دخل . نفقه . هزینه . (یادداشت مؤلف ) : برِ او شد آنکس که درویش بودوگر خوردش از کوشش خویش بود. فردوسی .م
خوردگویش خلخالاَسکِستانی: bardəš دِروی: bard.əš شالی: bard.əše کَجَلی: ba.hard.əš کَرنَقی: bə.xoardəše کَرینی: boxoardəše کُلوری: bard.əš گیلَوانی: bârd.əše لِردی: bə.xard.əš
خوردگویش خلخالاَسکِستانی: bardəš دِروی: b.ard.əš شالی: bardəš کَجَلی: ba.hard.eš کَرنَقی: bəwoardəše کَرینی: bəxoardəšə کُلوری: bardəš گیلَوانی: bârdəš لِردی: bəxardəšə
سیه گوشلغتنامه دهخداسیه گوش . [ ی َه ْ ] (اِ مرکب ) جانوری که پیشاپیش شیر می آید. (ناظم الاطباء) : رمنده ددان را همه بنگریدسیه گوش و یوز از میان برگزید. فردوسی .سیه گوشان و یوزان ر
چیزخور کردنلغتنامه دهخداچیزخور کردن . [ خوَرْ / خُرْ / ک َ دَ ] (مص مرکب ) مسموم کردن . زهر دادن . زهر به خوردِ کسی دادن . زهر دادن برای کشتن یا ایجاد عیب و نقصی . سم خورانیدن کسی را ب
تسمینلغتنامه دهخداتسمین . [ ت َ ] (ع مص ) فربه کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء)(از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || چرب کردن طع