خوردوستانلغتنامه دهخداخوردوستان . [ خوَرْ / خُرْ ](اِ) خوردستان . (ناظم الاطباء). شاخ تازه ٔ نازک که از تاک برآید و چون ترش مزه است خورندستاک هم گویند.
خوردستانلغتنامه دهخداخوردستان . [ خوَرْ / خُرْ دُ ] (اِ) هر شاخه ٔ جوانی که از درخت روید. (ناظم الاطباء). || شاخ تازه ای را گویند که از تاک انگور سر زند و آن را بسبب خوشمزگی خورند.
خارپوستانلغتنامه دهخداخارپوستان . (اِ مرکب ) اسم شاخه ای از جانوران است که بهیچوجه نمیتوان وجه شباهتی بین آنها و جانوران دیگر یافت و بعقیده ٔ یکی از دانشمندان علوم طبیعی چنین بنظر می
خردپستانلغتنامه دهخداخردپستان . [ خ ُ پ ِ ] (ص مرکب ) زن که پستان خرد دارد و این در میان ایرانیان حسن است ، برخلاف ، نزد اروپائیان مطلوب نیست . (یادداشت بخط مؤلف ). مسحاء. (منتهی ا
خردستانلغتنامه دهخداخردستان . [ خ ِ رَ دِ ] (اِ مرکب ) محل انبوهی عقل . آن عوالم عقل که اعلی است از عالم نفوس . (انجمن آرای ناصری ).
خودستانلغتنامه دهخداخودستان . [ خوَ / خ ُ دِ ] (اِ) شاخ تازه ای باشد که از درخت تاک انگور سر زند و آنرا بسبب خوشمزگی می خورند. (برهان قاطع).
خوردستانلغتنامه دهخداخوردستان . [ خوَرْ / خُرْ دُ ] (اِ) هر شاخه ٔ جوانی که از درخت روید. (ناظم الاطباء). || شاخ تازه ای را گویند که از تاک انگور سر زند و آن را بسبب خوشمزگی خورند.
استانلغتنامه دهخدااستان . [ اِ ] (اِ) مزید مقدّم بعض امکنه ، مانند: اِستان البهقباذ الاسفل . اِستان ُالبهقباذ الاعلی . اِستان ُالبهقباذ الاوسط. اِستان ُ سُو. اِستان ُالعال . (معج
خارپوستانلغتنامه دهخداخارپوستان . (اِ مرکب ) اسم شاخه ای از جانوران است که بهیچوجه نمیتوان وجه شباهتی بین آنها و جانوران دیگر یافت و بعقیده ٔ یکی از دانشمندان علوم طبیعی چنین بنظر می
خردپستانلغتنامه دهخداخردپستان . [ خ ُ پ ِ ] (ص مرکب ) زن که پستان خرد دارد و این در میان ایرانیان حسن است ، برخلاف ، نزد اروپائیان مطلوب نیست . (یادداشت بخط مؤلف ). مسحاء. (منتهی ا
خردستانلغتنامه دهخداخردستان . [ خ ِ رَ دِ ] (اِ مرکب ) محل انبوهی عقل . آن عوالم عقل که اعلی است از عالم نفوس . (انجمن آرای ناصری ).