خوردستانلغتنامه دهخداخوردستان . [ خوَرْ / خُرْ دُ ] (اِ) هر شاخه ٔ جوانی که از درخت روید. (ناظم الاطباء). || شاخ تازه ای را گویند که از تاک انگور سر زند و آن را بسبب خوشمزگی خورند.
خردستانلغتنامه دهخداخردستان . [ خ ِ رَ دِ ] (اِ مرکب ) محل انبوهی عقل . آن عوالم عقل که اعلی است از عالم نفوس . (انجمن آرای ناصری ).
خودستانلغتنامه دهخداخودستان . [ خوَ / خ ُ دِ ] (اِ) شاخ تازه ای باشد که از درخت تاک انگور سر زند و آنرا بسبب خوشمزگی می خورند. (برهان قاطع).
خورجستانلغتنامه دهخداخورجستان . [ خُرْ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش سراسکند تبریز،واقع در 2هزارگزی شمال باختری سراسکند و 2هزارگزی شوسه ٔ سراسکند به سیاه چمن . این دهکده کوهستانی است
خوردوستانلغتنامه دهخداخوردوستان . [ خوَرْ / خُرْ ](اِ) خوردستان . (ناظم الاطباء). شاخ تازه ٔ نازک که از تاک برآید و چون ترش مزه است خورندستاک هم گویند.
خورستانلغتنامه دهخداخورستان .[ خوَ / خ ُ رِ ] (اِ) انبار. مخزن مأکولات . جایی که در آنجا ترتیب غذاها را می دهند. (ناظم الاطباء). گنجه برای نهادن اطعمه . (یادداشت بخط مؤلف ). || ش
خوردوستانلغتنامه دهخداخوردوستان . [ خوَرْ / خُرْ ](اِ) خوردستان . (ناظم الاطباء). شاخ تازه ٔ نازک که از تاک برآید و چون ترش مزه است خورندستاک هم گویند.
استانلغتنامه دهخدااستان . [ اِ ] (اِ) مزید مقدّم بعض امکنه ، مانند: اِستان البهقباذ الاسفل . اِستان ُالبهقباذ الاعلی . اِستان ُالبهقباذ الاوسط. اِستان ُ سُو. اِستان ُالعال . (معج
خردستانلغتنامه دهخداخردستان . [ خ ِ رَ دِ ] (اِ مرکب ) محل انبوهی عقل . آن عوالم عقل که اعلی است از عالم نفوس . (انجمن آرای ناصری ).
خودستانلغتنامه دهخداخودستان . [ خوَ / خ ُ دِ ] (اِ) شاخ تازه ای باشد که از درخت تاک انگور سر زند و آنرا بسبب خوشمزگی می خورند. (برهان قاطع).
خورجستانلغتنامه دهخداخورجستان . [ خُرْ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش سراسکند تبریز،واقع در 2هزارگزی شمال باختری سراسکند و 2هزارگزی شوسه ٔ سراسکند به سیاه چمن . این دهکده کوهستانی است