خودکامیلغتنامه دهخداخودکامی . [ خوَدْ / خُدْ ] (حامص مرکب ) سرکشی . خودسری . (ناظم الاطباء). استبداد. استبدادبالرأی . خودرائی . لجاج . یک دندگی . یک پهلویی : بمهر اندر نمودی زود س
خودکامیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خودرٲیی: ◻︎ همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آری / نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها (حافظ: ۱۸).۲. [قدیمی] هوسبازی.
خودکامفرهنگ مترادف و متضاد۱. خودرای، خودسر، مستبد، خیرهسر، خودکامه، خلیع، خویشتنکام، نصیحتناپذیر ۲. کلهشق، یکدنده، لجوج
خودکامهفرهنگ مترادف و متضادخودرای، خودسر، خویشتنکام، لجوج، مستبد، مطلقالعنان، یکدنده ≠ دموکرات، دموکراتمنش، مردمسالار
خودرایی کردنلغتنامه دهخداخودرایی کردن . [ خوَدْ / خُدْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خودکامی کردن . از روی استبداد کاری کردن . لجاج کردن . یک دندگی کردن . لجبازی کردن . عناد کردن . (یادداشت بخط م
خودپرستیلغتنامه دهخداخودپرستی . [ خوَدْ / خُدْ پ َ رَ ] (حامص مرکب )خودخواهی . خودکامی . حالت شخص ازخودراضی . (ناظم الاطباء) : خودپرستی چو حلقه بر در نِه بیخودی را چو حُلّه در بر کش
غرضمندیلغتنامه دهخداغرضمندی . [ غ َ رَ م َ ] (حامص مرکب ) غرضمند بودن . غرض داشتن . صاحب غرض بودن . || خودکامی . (ناظم الاطباء). رجوع به غرضمند و غرض شود.
خلاعتفرهنگ مترادف و متضاد۱. پریشانی، نابسامانی، نافرمانی ۲. خودرایی، خودسری، خودکامی، خویشتنکامی ۳. نافرمانی ۴. افسارگسیختگی