وشتلغتنامه دهخداوشت . [ وَ] (ص ) خوب و خوش و نیکو.(برهان ) (ناظم الاطباء). وش . (آنندراج ) : گفت ریشت شد سفید از حال گشت خوی زشت تو نگردیده ست وشت . مولوی .|| (اِ) خوبی و نیکوی
گشلغتنامه دهخداگش . [ گ َ ] (ص ) خوب و خوش رفتار با ناز و تکبر. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ) (غیاث ). نازان و شادمان . (صحاح الفرس ). کَش : فتنه شدم بر آن صن
سخلغتنامه دهخداسخ . [ س ِ ] (ص ) خوب و خوش . (رشیدی ). خوش . (شرفنامه ). خوب و نیک . (برهان ) : از جنید و ز شبلی و معروف یادگاری است ذات فرخ اوسخ ایشان گر این چنین بودندور نبو
فرّخنازفرهنگ نامها(تلفظ: farrox nāz) ویژگی آنکه خوشبخت و کامیاب است و دارای ناز و کرشمه است ؛ دارای ناز و غمزه و کرشمهی خوب و خوش و موزون .