خوبرویلغتنامه دهخداخوبروی . (ص مرکب ) جمیل . آنکه چهره اش نیکو باشد. خوش صورت . زیبا. خوشگل . (ناظم الاطباء). صبیح . نیکوروی . خوش سیما. خوب رخسار. (یادداشت بخط مؤلف ). ج ، خوبرو
خوبروییلغتنامه دهخداخوبرویی . (حامص مرکب ) خوب سیمایی . خوش صورتی . خوشگلی . (ناظم الاطباء). زیبایی . جمال . حُسن . صباحت . وجاهت . قشنگی . نیکویی . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی خوبر
خوبرو، خوبروفرهنگ مترادف و متضادپریچهر، پریرو، جمیل، خوبروی، خوشسیما، خوشکل، خوشگل، زهرهجبین، زیبا، صبیح، صبیحه، قشنگ، ماهسیما، مقبول، مهجبین، مهرو، مهسا، نکورو، نیکورو ≠ زشترو
خوبروییلغتنامه دهخداخوبرویی . (حامص مرکب ) خوب سیمایی . خوش صورتی . خوشگلی . (ناظم الاطباء). زیبایی . جمال . حُسن . صباحت . وجاهت . قشنگی . نیکویی . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی خوبر
انعاتلغتنامه دهخداانعات . [ اِ ] (ع مص ) خوبروی گردیدن چنانکه سزاوار وصف باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
روقةلغتنامه دهخداروقة. [ ق َ ] (ع ص ) خوبروی . و یستوی فیه المذکر و المؤنث . یقال : غلام روقة و جاریة روقة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). خوبروی . و مذکر مؤنث در وی یکسانست .
زیباچهرلغتنامه دهخدازیباچهر. [ چ ِ ] (ص مرکب ) خوبروی . جمیل . زیباروی : قصه چون گفت ماه زیباچهردر کنارش گرفت شاه به مهر. نظامی .حکم کردندراصدان سپهرکان خلف را که بود زیباچهر. نظام