خوانانلغتنامه دهخداخوانان . [ خوا / خا ] (نف ، ق ) در حال خواندن . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعرخوانان صراحی بدست .سعدی (بوستان ).
خوانانیدنلغتنامه دهخداخوانانیدن . [ خوا / خا دَ ] (مص ) اِقراء. خواناندن . (یادداشت بخط مؤلف ) (منتهی الارب ).
خواباندنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خواب کردن ۲. خوابانیدن ≠ بیدار کردن ۳. از کار انداختن، تعطیل کردن، راکد کردن ۴. باز داشتن، واداشتن ۵. آرام کردن، فرو نشاندن ۶. از کارانداختن، راکد کردن ۷. بس
خوانانیدنلغتنامه دهخداخوانانیدن . [ خوا / خا دَ ] (مص ) اِقراء. خواناندن . (یادداشت بخط مؤلف ) (منتهی الارب ).
مقریلغتنامه دهخدامقری . [ م ُ ] (ع ص ) خواناننده . (غیاث ) (آنندراج ). آنکه حکم به خواندن می کند و خواندن می فرماید. (ناظم الاطباء). || تعلیم کننده ٔ قرآن اطفال را. (غیاث ) (آنن
انگامهلغتنامه دهخداانگامه . [ اَ / اِ م َ / م ِ ] (اِ) مجمع و انجمن بازیگران و قصه خوانان . هنگامه . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). مجمع و انجمن بازیگران و قصه خوانان و هرجا ک
اوسونلغتنامه دهخدااوسون . [ اَ / اُو ] (اِ) افسون و آن خواندن کلماتی باشد مر عزائم خوانان وساحران را بجهت حصول مقاصد خود و رام کردن جانوران .(ناظم الاطباء) (برهان ) (هفت قلزم ).