خوافلغتنامه دهخداخواف . [ خ َ ] (ع اِ) بانگ و فریاد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). یقال : سمع خوافهم .
خوافلغتنامه دهخداخواف . [ خوا / خا ] (اِخ ) نام یکی از بخشهای پنجگانه ٔ شهرستان تربت حیدریه که در جنوب خاوری آن شهرستان واقع است بحدود زیر: شمال و خاور بخش طیبات و قسمتی از مرز
خوافقلغتنامه دهخداخوافق . [ خ َ ف ِ ] (ع اِ) چهار نقطه ٔ اصلی افق . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ). || برآمدنگاه بادهای چهارگانه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خ َ ] (ع اِ) پرهای بال مرغ که چون بالها را منضم گرداندپنهان شوند، یا چهار پری که بعد از مناکب قرار دارد، یا هفت پری که بعد از هفت پر مقدمات وجود دارد.
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خ َ/ خوا / خا ] (ص نسبی ) منسوب به خواف که ناحیه ٔ کثیرالقری و با خضارت و نضارت از نیشابور و مهد طلوع جمعی از علما و محدثین بوده است . (از انساب سمعان
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خوا / خا ] (اِخ ) از عالمان لغت بود و او راست نظم جواهراللغة زمخشری . (یادداشت بخط مؤلف ).
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خ َ/ خوا / خا ] (ص نسبی ) منسوب به خواف که ناحیه ٔ کثیرالقری و با خضارت و نضارت از نیشابور و مهد طلوع جمعی از علما و محدثین بوده است . (از انساب سمعان
خوافقلغتنامه دهخداخوافق . [ خ َ ف ِ ] (ع اِ) چهار نقطه ٔ اصلی افق . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ). || برآمدنگاه بادهای چهارگانه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خ َ ] (ع اِ) پرهای بال مرغ که چون بالها را منضم گرداندپنهان شوند، یا چهار پری که بعد از مناکب قرار دارد، یا هفت پری که بعد از هفت پر مقدمات وجود دارد.
خوافیلغتنامه دهخداخوافی . [ خوا / خا ] (اِخ ) از عالمان لغت بود و او راست نظم جواهراللغة زمخشری . (یادداشت بخط مؤلف ).