خوازلغتنامه دهخداخواز. [ خ َ ] (اِ) چوبدستی که خر و گاو و سایر ستور را بدان رانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || چوبی که در روی آن پارچه های مرطوب اندازند تا خشک شو
خوازلغتنامه دهخداخواز. [ خوا / خا ] (اِ) ظاهراً تزییناتی بوده که با چوب و پارچه شبیه به طاق نصرتهای کنونی برای جشن و شادی و افتخار کسی برپا می کردند. رجوع به خوازه شود.
خواضلغتنامه دهخداخواض . [ خ َوْ وا ] (ع ص ) غوطه خورنده . || ملاقات کننده . || آنچه در خاطر بازآید. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خواذلغتنامه دهخداخواذ. [ خ ِ ] (ع اِ) حدوث تب در وقت غیرمعلوم . منه : خواذ الحمی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خواذلغتنامه دهخداخواذ. [ خ ِ ] (ع مص ) مصدر دیگر است برای مخاوذة. (منتهی الارب ). رجوع به مخاوذة شود.
خوازهفرهنگ مترادف و متضاد۱. حجله، طاق، نصرت، قبله ۲. چوببست، چوببند ۳. تمایل، میل، رغبت ۴. آرزو، تمنا، خواهش
خوازه بستنلغتنامه دهخداخوازه بستن . [ خوا / خا / خ َ زَ / زِ ب َت َ ] (مص مرکب ) آیین بندی کردن . طاق نصرت بستن . (یادداشت بخط مؤلف ) : و کسی که بزیارت نور رودفضیلت حج دارد و چون باز
خوازه زدنلغتنامه دهخداخوازه زدن . [ خوا / خا زَ / زِ زَ دَ ] (مص مرکب ) آذین بندی کردن شهر. آیین بندی کردن شهر. (یادداشت بخطمؤلف ) : چندان خوازه زده بودند و تکلفهای گوناگون کرده که
خوازه بستنلغتنامه دهخداخوازه بستن . [ خوا / خا / خ َ زَ / زِ ب َت َ ] (مص مرکب ) آیین بندی کردن . طاق نصرت بستن . (یادداشت بخط مؤلف ) : و کسی که بزیارت نور رودفضیلت حج دارد و چون باز
خوازه زدنلغتنامه دهخداخوازه زدن . [ خوا / خا زَ / زِ زَ دَ ] (مص مرکب ) آذین بندی کردن شهر. آیین بندی کردن شهر. (یادداشت بخطمؤلف ) : چندان خوازه زده بودند و تکلفهای گوناگون کرده که
خوازهلغتنامه دهخداخوازه . [ خ َ زَ / زِ ] (اِ) هر نوع چوب بندی خواه برای آیین بندی باشد و یا برای بنائی و نقاشی و گچ بری عمارت . (ناظم الاطباء). خوازه [ خوا / خا زَ / زِ ] رجوع ب
خوازهلغتنامه دهخداخوازه . [ خوا /خا زَ / زِ ] (اِ) خواهش . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ). || آفرین . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). || نیایش . ت