خوار شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ذلیل شدن، بهذلت افتادن، پست شدن، حقیر شدن، احساسحقارت کردن، زبون گشتن ≠ عزیز گشتن، عزیزشدن ۲. بیارزش شدن، بیقدر شدن ۳. بیاهمیت شدن ≠ مهم شدن
خوار شدنلغتنامه دهخداخوار شدن . [ خوا / خا ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بدبخت شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). || ذلیل و بی ارج و ناچیز شدن : بی اندازه زیشان گرفتار شدسترگی و نابخردی خوار شد. فرد
خوار شدنگویش خلخالاَسکِستانی: xâr âbiy.e دِروی: xâr âbi.en شالی: xâr âbiy.an کَجَلی: zalil â.bi.y.an کَرنَقی: xâr âb.an کَرینی: xârr biy.an کُلوری: xâr âbiy.an گیلَوانی: xâr âber
خوار شدنگویش کرمانشاهکلهری: zabu:n bün/ žâr bün گورانی: zabu:n bün/ žâr bün سنجابی: zabu:n bün/ žâr bün کولیایی: zabu:n bün/ žâr bün زنگنهای: zabu:n bün/ žâr bün جلالوندی: žâr bɪn
خوار شمرده شدنلغتنامه دهخداخوار شمرده شدن . [ خوا / خا ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ناچیز شمرده شدن . بچیز گرفته نشدن . پست بحساب آمدن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خوارفرهنگ مترادف و متضاد۱. پست، توسریخور، حقیر، خفیف، دنی، ذلیل، زبون، سرافکنده، سقط، فرومایه، متذلل، محقر ≠ عزیز ۲. بیمقدار، بیارزش، بیقدر ۳. بیمصرف، مهمل
خوارلغتنامه دهخداخوار. [ خ ُ وا ] (اِخ ) نام ناحیتی بوده است در فارس . رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص 392 و معجم البلدان یاقوت شود.
خوار گردیدنلغتنامه دهخداخوار گردیدن .[ خوا / خا گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) خوار شدن . بی اعتبار شدن . ناچیز شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : سیاوش بدو گفت کز تو گذشت نبرد دلیران مرا خوار گشت .