خواب سختلغتنامه دهخداخواب سخت . [ خوا/ خا ب ِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) خواب گران . خواب عمیق . سَبح . تسبیح . سبیحة. (یادداشت بخط مؤلف ).
خوابفرهنگ مترادف و متضاد۱. احلام، چرت، خفتن، رویا، قیلوله، نوم، هجوع ≠ بیداری ۲. پرز ۳. غفلت ≠ هشیاری ۴. بیخبر، غافل
خوابلغتنامه دهخداخواب . [ خوا / خا ](اِ) نقیض بیداری . نوم . حالت آسایش و راحتی که بواسطه ٔ از کار بازآمدن حواس ظاهره و فقدان حس در انسان و سایر حیوانات بروز می کند. (ناظم الاطب
خوابفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عمل داوطلبانه نوم، چُرت، قیلوله، استراحت خواب زمستانی، خلسه، اغما، کُما، بیحسی فیزیکی گهواره، بالش، متکا، نازبالش، تخت، رختخواب، ملافه، ملحفه، شمد، روا
سبخلغتنامه دهخداسبخ . [ س َ ] (ع مص ) دور شدن . (منتهی الارب ). تباعد. (اقرب الموارد). || خواب سخت . (منتهی الارب ). سخت خوابیدن . (اقرب الموارد). || فراغ . (منتهی الارب ). فار
سبیخةلغتنامه دهخداسبیخة. [ س َ خ َ ] (ع اِ) یک نواله از پنبه . ج ، سبائخ . (منتهی الارب ). قطعه ای از سبیخ . || خواب سخت . ج ، سبائخ . (منتهی الارب ).
بیداربختیلغتنامه دهخدابیداربختی . [ بی ب َ ](حامص مرکب ) خوشبختی . خوش طالعی . مقبلی : کرد بیداربختیم یاری دادم از خواب سخت بیداری .نظامی .
سبیخلغتنامه دهخداسبیخ . [ س َ ] (ع اِ) پاره ای از پنبه که آن را پهن کرده دوا بر آن پاشند. (منتهی الارب ). پاره ای از پنبه که بر آن دوا و غیره قرار دهند. (اقرب الموارد). || پَرِ
پیل پیلی رفتنلغتنامه دهخداپیل پیلی رفتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) (فعل اتباعی ) چون مستان به هر طرف متمایل گشتن به گاه رفتن . بر سر پای نتوانستن ایستادن چنانکه مستی مست .رفتن در حال تمایل