خواباندنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خواب کردن ۲. خوابانیدن ≠ بیدار کردن ۳. از کار انداختن، تعطیل کردن، راکد کردن ۴. باز داشتن، واداشتن ۵. آرام کردن، فرو نشاندن ۶. از کارانداختن، راکد کردن ۷. بس
خواباندندیکشنری فارسی به انگلیسیallay, bed, clinch, couch, lay, paralyze, quieten, relieve, rest, salve, sate
خواباندنلغتنامه دهخداخواباندن . [ خوا / خا دَ ] (مص ) مخفف خوابانیدن . انامه . (یادداشت بخط مؤلف ). در خواب کردن . موجب خواب کسی را فراهم کردن تا بخوابد : جوان را برآن جامه ٔ زرنگا
خواباندن انتهاییtip layeringواژههای مصوب فرهنگستاننوعی خواباندن که در آن نوک شاخه در خاک قرار داده میشود تا ریشهدار شود
خواباندن سادهsimple layeringواژههای مصوب فرهنگستاننوعی خواباندن که در آن بخشی از یک شاخۀ بلند و باریک بهجز انتهای آن در زیر خاک قرار میگیرد تا ریشهدار شود