خنیدلغتنامه دهخداخنید. [ خ َ ] (اِ) شهرت . اشتهار. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). آوازه . || صدائی که از طاس برآید. (برهان قاطع). رجوع به خنیدن شود.
خنیدلغتنامه دهخداخنید. [ خ ُ ] (اِ) پسند. قبول . تحسین . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || (ص ) مطبوع . مقبول . پسندیده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).
خنیدنلغتنامه دهخداخنیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) پیچیدن آواز را گویند در کوه و حمام و گنبد وامثال آن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : همه دشت از آوازشان می خنیدهمی رفت تا شهر پیران رسید
خنیدنلغتنامه دهخداخنیدن . [ خ ِ دَ ] (مص ) مکیدن . (ناظم الاطباء) : گه از باغ تو لاله می چنیدم گه از بوی تو شکّرمی خنیدم .شرف الدین شفروه (از انجمن آرای ناصری ).
خنیده کردنلغتنامه دهخداخنیده کردن . [ خ َ دَ / دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مشهور کردن . معروف کردن . نامدار کردن . عالمگیر کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی مردواری خرامد به پیش خنیده کند