خنیلغتنامه دهخداخنی . [ خ َ ] (ع ص ) زشت . فحش . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).- الکلام الخنی ؛ سخن فحش . (منتهی الارب ) (از تاج العروس )(از لسان العرب ).
خنیلغتنامه دهخداخنی . [ خ َ نا ] (ع مص ) فحش گفتن کسی را. یقال : خنی علیه خنی . || هلاک کردن . تلف نمودن . || بسیار شدن تخم ملخ . || بسیارگیاه شدن چراگاه . || دراز شدن زمانه بر
خنیلغتنامه دهخداخنی . [ خ َن ْی ْ ] (ع مص ) بریدن تنه ٔ خرمابن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). یقال . خنی الجذع خنیاً.
خنیاگرفرهنگ مترادف و متضادرامشگر، ساززن، سرودگوی، سرودخوان، مطرب، مغنی، موسیقیدان، نغمهسرا، نوازنده، آوازخوان، قوال، خواننده ≠ نوحیهگر
سرودخوانیفرهنگ مترادف و متضادخنیاگری، نغمهپردازی، سرودسرایی، آوازخوانی، نغمهسازی، نغمهسرایی ≠ نوحهسرایی، مرثیهخوانی