خنکی کردنلغتنامه دهخداخنکی کردن . [ خ ُ ن ُ ک َ دَ ] (مص مرکب )بی مزگی کردن . لوس گیری کردن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خنکیفرهنگ مترادف و متضاد۱. برودت، سردی، سرما ۲. خوشی، سعادت، نیکبختی ≠ گرمی ۳. لوسی، بیمزگی ۴. التهابزدا، گرمیزدا
خنکیلغتنامه دهخداخنکی . [ خ ُ ن ُ ] (حامص ) سردی . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : در مبادی فصل دی و اوایل زمستان و خنکیهای وی . (حبیب السیر ج 3). || برودت . سردی بین دو ک
خنکیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خنکا۲. ناپسند بودن.۳. (اسم، صفت نسبی، منسوب به خنک) (طب قدیم) دارای طبیعت سرد بودن.
روحلغتنامه دهخداروح . [ رَ ] (ع مص ) شبانگاه کردن و رفتن در آن . رواح . (مصادر زوزنی ). شبانگاه رفتن نزد کسان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بوی یافتن . رَوَح . (دهار)
chillدیکشنری انگلیسی به فارسیسرد شدن، سرما، خنکی، چایمان، خنک کردن، سرد کردن، خنک شدن، منجمد کردن، مایه دلسردی، مایوس
خبخبةلغتنامه دهخداخبخبة. [ خ َ خ َ ب َ ] (ع مص ) بیوفائی کردن . (از منتهی الارب ) (از معجم الوسیط) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || فرو هشته شدن شکم کسی . (از
ابرادلغتنامه دهخداابراد. [ اِ ] (ع مص ) آب سرد دادن . آب خنک و شربت خنک دادن . || بخنکی هوا کاری کردن . در خنکی کاری ساختن . || در شبانگاه درآمدن . || برید فرستادن . بشتاب رسول ف
قورمهلغتنامه دهخداقورمه . [ قُرْ م َ ] (ترکی ، اِ) قُرمه . از ترکی قاوورماق بمعنی بریان کردن . (سنگلاخ ). مطلق بریان خصوصاً گوشت بریان . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ).