خنکارلغتنامه دهخداخنکار. [ خ ُ ] (اِ) پادشاه . شاهنشاه . (ناظم الاطباء). خوندگار. خواندگار. (یادداشت بخط مؤلف ).
خنکالفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنشانه: ◻︎ چو دیلمان زرهپوش شاه مژگانش / به تیر و زوبین بر پیل ساخته خنکال (عنصری: ۳۳۹).
خنکارلغتنامه دهخداخنکار. [ خ ُ ] (اِ) پادشاه . شاهنشاه . (ناظم الاطباء). خوندگار. خواندگار. (یادداشت بخط مؤلف ).
خنکالفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنشانه: ◻︎ چو دیلمان زرهپوش شاه مژگانش / به تیر و زوبین بر پیل ساخته خنکال (عنصری: ۳۳۹).
خنکیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = خنکا۲. ناپسند بودن.۳. (اسم، صفت نسبی، منسوب به خنک) (طب قدیم) دارای طبیعت سرد بودن.