خنساءلغتنامه دهخداخنساء. [ خ َ ] (ع ص )مؤنث اخنس . زنی که بینی وی سپس رفته باشد و سر بینی آن اندکی بلند باشد. ج ، خُنس . || ماده گاو وحشی (این کلمه صفت است برای ماده گاو وحشی ).
خنساءلغتنامه دهخداخنساء. [ خ َ ] (اِخ ) دختر عمروبن الشرید است و نسب او به مضر می رسد. از شاعران مخضرم است ؛ یعنی عصر جاهلیت و اسلام را درک کرد. عالمان شعر متفق اند که زنی چون او
ابن الخنساءلغتنامه دهخداابن الخنساء. [ اِ نُل ْ خ َ ] (اِخ ) رجوع به محمدبن عمر معروف به ابن الخنساء شود.
خرساءلغتنامه دهخداخرساء. [ خ َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث اخرس ، یعنی زن گنگ . (از مهذب الاسماء) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از منتهی الارب ). || بلا. سختی زمانه . (از منتهی الارب
خلساءلغتنامه دهخداخلساء. [ خ َ ] (ع ص ) زن سپیدی که سپیدی آن بسیاهی آمیخته باشد. ج ، خُلْس . یقال : امراة خلساء.
خنذاءةلغتنامه دهخداخنذاءة. [ خ َ ذَ ءَ ] (ع مص ) متوجه شدن به فحش گفتن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد).
ابن الخنساءلغتنامه دهخداابن الخنساء. [ اِ نُل ْ خ َ ] (اِخ ) رجوع به محمدبن عمر معروف به ابن الخنساء شود.
خذاملغتنامه دهخداخذام .[ خ ِ ] (اِخ ) نام پدر خنساء است بعضی او را پسر ودیعه نام برده اند و بعضی دیگر پسر خالد. ابونعیم می گوید: کنیه ٔ او ابوودیعه است . صاحب مبسوط و بخاری از ط
خنسلغتنامه دهخداخنس . [ خ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ «اخنس » و «خنساء». (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) اقرب الموارد). رجوع به «اخنس » و «خنساء» شود.
صخرلغتنامه دهخداصخر. [ ص َ ] (اِخ ) ابن عمروبن الشرید السلمی وی برادر خنساء است . عمرو پدر او بموسم دست صخر و برادر او معاویه را می گرفت و بر مردم فخر میکرد و می گفت من پدر دو