خنجکلغتنامه دهخداخنجک . [ خ َ ج َ ] (اِ)خار خسک . (ناظم الاطباء). خاری باشد که بتازی آن را شیخ خوانند. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ) : نباشد بس عجب از بختم ار عودشود در دست من م
خنجکلغتنامه دهخداخنجک . [ خ ُ ج َ ] (اِ) بنه . حبةالخضراء. (ناظم الاطباء). درختی است کژ بر کوه روید. بتازی حبةالخضراش گویند. بوکلک . چتلانغوش . (یادداشت بخط مؤلف ). شجر محلب .
خنجکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= خارخسک: ◻︎ نباشد بس عجب از بختم ار عود / شود در دست من مانند خنجک (ابوالمؤید: شاعران بیدیوان: ۶۰).
خونجکلغتنامه دهخداخونجک . [ ج َ ] (اِ) خنجک . سیاهدانه . (برهان قاطع). || یک نوع غله ای . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). رجوع به خنجک شود.
حب البطملغتنامه دهخداحب البطم . [ ح َب ْ بُل ْ ب ُ ] (ع اِ مرکب ) حَبّةالخضراء. بَن . وَن . شاه بن . شادبن . خنجک . بوکلک . چتلانقوش . سقر. کلخنگ . ضرو. وندانه . حَب ّالبنة.
کسبورلغتنامه دهخداکسبور. [ ک َ ] (اِ) ثمره ٔ درخت بطم . حبة الخضراء. (بحر الجواهر). خنجک . بطم .(یادداشت مؤلف ). رجوع به حبة الخضراء و بطم شود.
بنمشکلغتنامه دهخدابنمشک . [ ] (اِ) بطم . حبةالخضراء. (یادداشت بخط مؤلف بنقل از نزهةالقلوب ). در حاشیه ٔ لغت فرس اسدی چاپ اقبال ص 285، درباره ٔ خنجک نوشته : «خنجک درختی است که در
حسکلغتنامه دهخداحسک . [ ح َ س َ ] (معرب ، اِ) (معرب از خسک فارسی ).بستیناج . خسک . خارخسک . (بحرالجواهر). خار مغیلان . (صراح ). ضرس العجوز. شکوهه . (حبیش تفلیسی ). خنجک . خار.