خنجکلغتنامه دهخداخنجک . [ خ َ ج َ ] (اِ)خار خسک . (ناظم الاطباء). خاری باشد که بتازی آن را شیخ خوانند. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ) : نباشد بس عجب از بختم ار عودشود در دست من م
خنجکلغتنامه دهخداخنجک . [ خ ُ ج َ ] (اِ) بنه . حبةالخضراء. (ناظم الاطباء). درختی است کژ بر کوه روید. بتازی حبةالخضراش گویند. بوکلک . چتلانغوش . (یادداشت بخط مؤلف ). شجر محلب .
خنجکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= خارخسک: ◻︎ نباشد بس عجب از بختم ار عود / شود در دست من مانند خنجک (ابوالمؤید: شاعران بیدیوان: ۶۰).