خم انجمادsolidusواژههای مصوب فرهنگستانجایگاه نقاطی در سامانۀ دمایی، در نمودار دماـ ترکیب، که بالاتر از آن جامد و مایع در تعادل با یکدیگرند و پایینتر از آن سامانه کاملاً جامد است
خِمگویش گنابادی در گویش گنابادی انجام کار یا عملی را خِم گویند ، این واژه بصورت پیشوند کاربرد دارد ، خواستن
خمفرهنگ مترادف و متضاد۱. انحنا، خمیدگی، قوس ۲. کج، کجی، اعوجاج، مقوسگونه، ناراستی ≠ راستی ۳. پیچ، تاب، شکن، شکنج ۴. خن، خانه(زمستانی)
جزرلغتنامه دهخداجزر. [ ج َ زَ / ج ِ زَ ] (معرب ، اِ) زردک و در این صورت معرب گزر است . و بکسر جیم نیز آمده است . (منتهی الارب ). بیخ معروفی است که آنرا میخورند و معروف و اصل آن
ترمومترلغتنامه دهخداترمومتر. [ ت ِ م ُ م ِ ] (فرانسوی ، اِ) میزان الحراره که سرما و گرما را نشان میدهد، این لفظفرانسوی است و در فارسی مستعمل است لیکن هنوز جزء زبان نشده است . (فرهن
بلورلغتنامه دهخدابلور. [ ب َل ْ لو / ب ِل ْ ل َ / ب ِ وَ / ب ُ ] (ع اِ) معرب از کلمه ٔ بریلس یونانی ، لکن بریلس در یونانی بمعنی زبرجد و یا حومه یعنی زمرد ذبابی بوده است و در عرب
بلند گشتنلغتنامه دهخدابلند گشتن . [ ب ُ ل َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بلند گردیدن . بلند شدن . اِنجاد. تَنجّد. || برآمدن . طلوع کردن . بالا گرفتن : چو خورشید بر چرخ گردد بلندببینند تا بر
نبیدلغتنامه دهخدانبید. [ ن َ ] (اِ) در عربی شراب خرما را گویند. (برهان قاطع). مل . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). نبیذ. پارسی باستان : نی پی ته . (حاشیه ٔ معین بر برهان قاطع). رجوع به ن