خمیرهفرهنگ مترادف و متضاد۱. ذات، سرشت، طبیعت، طینت، نهاد ۲. جوهر، جوهره ۳. مایه ۴. اساس، رکن ۵. ترکیب
خمیرهmatrix 2, groundmassواژههای مصوب فرهنگستانمواد ریزدانه که قطعات بزرگتر رسوب یا سنگهای رسوبی را به هم میپیوندد
خمیرةلغتنامه دهخداخمیرة. [ خ َ رَ ] (ع اِ) خمیرمایه . برازده . مایه خمیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || طبیعت . طبع. طینت . طویت . کیان . کینونت . فطرت . ن
خمیرةلغتنامه دهخداخمیرة. [ خ َ رَ ] (ع اِ) خمیرمایه . برازده . مایه خمیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || طبیعت . طبع. طینت . طویت . کیان . کینونت . فطرت . ن
شیرابۀ آبسنگreef milkواژههای مصوب فرهنگستانخمیرهای بسیار ریزدانه از کلسیت ریزبلور کدر و سفید که از سایش هسته و یال آبسنگ حاصل میشود و در خشکیسوی (landward) آن شکل میگیرد
گچرنگpastelواژههای مصوب فرهنگستانخمیرهای از مادههای رنگی آمیخته با گچ و صمغ که بهصورت چوبچه درآمده است