خموشیدنلغتنامه دهخداخموشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) سکوت داشتن . خاموش بودن . ساکت شدن . حرف نزدن . || فرومردن چراغ . (ناظم الاطباء).
خروشیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بانگبرآوردن، خروش برآوردن، فریاد کردن، بانگزدن، فریاد زدن، داد زدن، داد کشیدن، نعره زدن، ۲. زاری کردن، ضجه کشیدن، بهفغانآمدن ۳. خروشان شدن ۴. بهتلاطمآمدن، مت
خاموشیدنلغتنامه دهخداخاموشیدن . [ دَ ] (مص ) ساکت شدن . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 374) (ناظم الاطباء). || شرمگین بودن . || پرچین شدن . || مانده و خسته شدن . || تسلی دادن . (ناظم
خروشیدنلغتنامه دهخداخروشیدن . [ خ ُ دَ ] (مص ) بانگ زدن . فریاد کردن . هرا کشیدن . غریدن . داد کشیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). وَعْوَعة. (منتهی الارب ) : بتاراج و کشتن نهادند روی برآ
خروشیدنیلغتنامه دهخداخروشیدنی . [ خ ُ دَ ] (ص لیاقت ) قابل خروشیدن . قابل ناله و زاری کردن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خوشیدنلغتنامه دهخداخوشیدن . [ دَ ] (مص ) خشکیدن . خشک شدن . (ناظم الاطباء) : نشد هیچکس پیش جویا برون که رگشان بخوشید گویی ز خون . فردوسی .بفصل ربیع میان آن آبگیر همچون بحیره ٔ باز