خمدلغتنامه دهخداخمد. [ خ َ ] (ع مص ) فرومردن زبانه ٔ آتش که آتش هنوز باقی است . منه : خمدت النار. || بیهوش شدن بیمار و یا مرد. منه : خمد المریض . || کم شدن سختی تب . || خوابانی
خمدادلغتنامه دهخداخمداد. [ ] (اِخ ) جایی است [ بحدود ماوراءالنهر ] که اندر او بت خانه های ... و اندر وی اندکی تبتیانند و بر دست چپ او حصاری است که اندر وی تبتیانند. (حدود العالم
خمدانلغتنامه دهخداخمدان . [ خ ُ ] (اِ مرکب ) میکده . شرابخانه . (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). || داش و کوزه ٔ خشت پزی و سفال پزی . (برهان قاطع) (از ناظم الا
خمدهلغتنامه دهخداخمده . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حبله رود بخش فیروزکوه شهرستان دماوند. دارای 130 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ قزقانچای و محصول آن غلات و بنشن و میوه و شغل ا
خمدهلغتنامه دهخداخمده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) مخفف خمیده است که از خمیدن و خم گردیدن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). || خفته . خوابیده . (برهان قاطع).
خمدادلغتنامه دهخداخمداد. [ ] (اِخ ) جایی است [ بحدود ماوراءالنهر ] که اندر او بت خانه های ... و اندر وی اندکی تبتیانند و بر دست چپ او حصاری است که اندر وی تبتیانند. (حدود العالم
خمدانلغتنامه دهخداخمدان . [ خ ُ ] (اِ مرکب ) میکده . شرابخانه . (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). || داش و کوزه ٔ خشت پزی و سفال پزی . (برهان قاطع) (از ناظم الا
خمدهلغتنامه دهخداخمده . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حبله رود بخش فیروزکوه شهرستان دماوند. دارای 130 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ قزقانچای و محصول آن غلات و بنشن و میوه و شغل ا
خمدهلغتنامه دهخداخمده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) مخفف خمیده است که از خمیدن و خم گردیدن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). || خفته . خوابیده . (برهان قاطع).