خمخملغتنامه دهخداخمخم . [ خ ِ خ ِ ] (ع اِ) پستان گوسپند که بسیارشیر باشد. || گیاهی خاردار که خارش باریک و به هر در آویزند بچسبد و در سواد قاهره بهمرسد و دانه اش بخورد شتر دهند.
خمخملغتنامه دهخداخمخم . [ خ ُ خ ُ ] (اِ) رستنی که آن را خاکشی وشفترک نیز گویند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء).
خمخملغتنامه دهخداخمخم . [ خ ُ خ ُ ] (ع اِ) جانور کوچک دریایی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خم خملغتنامه دهخداخم خم . [ خ َ خ َ ] (ص مرکب ) پیچاپیچ . (یادداشت بخط مؤلف ) : همیشه کمندی خم خم بر فتراک داشتی . (اسکندرنامه ٔ سعید نفیسی ).خام طبع آنکه می گوید به چنگ و کف مگ
خمخمةلغتنامه دهخداخمخمة. [ خ َ خ َ م َ ] (ع مص ) منگیدن . || نوعی از خوردن و آن زشت باشد. || متکبرانه سخن گفتن . || از بینی حرف زدن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العر
خملغتنامه دهخداخم . [ خ َ ] (اِ)پیچ . تاب . جعد. گره . عقد. (ناظم الاطباء). چفتگی و پیچ تا حلقه ٔ زلف و مو. (یادداشت مؤلف ) : بحق آن خم زلف بسان منقار بازبحق آن روی خوب کز او
خم اندرخملغتنامه دهخداخم اندرخم . [ خ َ اَ دَ خ َ ] (ص مرکب ) پیچاپیچ . پیچ درپیچ . (یادداشت بخط مؤلف ) : کمندی بفتراک بر شست خم خم اندرخم و روی کرده دژم . فردوسی .هر دلی را که کبود
خمخمةلغتنامه دهخداخمخمة. [ خ َ خ َ م َ ] (ع مص ) منگیدن . || نوعی از خوردن و آن زشت باشد. || متکبرانه سخن گفتن . || از بینی حرف زدن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العر
سوارونلغتنامه دهخداسوارون . [ س َ ](اِ) تخم خاکشی که به عربی خمخم خوانند. (برهان ). تخم خاکشی که به عربی بذرالخمخم خوانند. (آنندراج ).
شفترکلغتنامه دهخداشفترک . [ ش ِ ت َ رَ ] (اِ) خاکشی و علف خاکشی . (ناظم الاطباء). خاکشیر.(فرهنگ فارسی معین ). گیاهی است که شتر خورد و در اصفهان خاکشی گویند و آن تخم خوب کلان است
شب بوفرهنگ انتشارات معین( ~ .) (اِمر.) گیاهی است از تیرة صلبیان که زینتی است و به سبب دارا بودن گل های معطر و زیبا غالباً در باغچه ها کشت می شود. شب بوی ، شقاری ، شمشم ، خمخم ، خیرو، خ
خبهلغتنامه دهخداخبه . [ خ ُب ْ ب َ ] (ع اِ) خرگوشک . (مهذب الاسماء) خاکشیر. خفج . خاکشی . لبان . حکیم مؤمن آرد: خبه بلغت شیرازشفترک و در اصفهان خاکشی و بترکی شیوران و در مازند