خماندنلغتنامه دهخداخماندن . [ خ َ دَ ] (مص ) خمانیدن . رجوع به خمانیدن شود : بدان سان که بوده نمانده همی برو گردکان می خماند همی . فردوسی .بی از آنکه در ابروش گره بینی یا خم عمودی
خماندنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخم کردن؛ خم دادن؛ کج کردن: ◻︎ خماند شما را همان روزگار / نماند خمانیده هم پایدار (فردوسی۱/۱۱۳).
خواندنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تلاوت، قرائت ۲. تلاوت کردن، قرائت کردن، مطالعه کردن ≠ نوشتن، کتابت ۳. فرا خواندن ۴. نامیدن، نامگذاری کردن ۵. آواز خواندن، نغمهسرایی کردن، نغمهگری کردن ۶. زمز
دوتو کردنلغتنامه دهخدادوتو کردن . [ دُ ک َ دَ] (مص مرکب ) خماندن . تا کردن . دولا کردن . (یادداشت مؤلف ) : و زانو دوتو تواند کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بندگاه بن ران دوتو تواند ک