خماریلغتنامه دهخداخماری . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نسربالارخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه . دارای 208 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و چغندر قند و شغل اهالی زراع
خماریلغتنامه دهخداخماری . [ خ ُ ] (حامص ) بیماری که از افراط درآشامیدن شراب و جز آن پیدا شود. (ناظم الاطباء). || می زدگی . شراب زدگی . (یادداشت بخط مؤلف ).
خماریفرهنگ انتشارات معین(خُ) [ ع - فا. ] (حامص .) ملامت و دردسری که به علت عدم دسترسی فرد معتاد به مواد مخدر بوجود می آید.
خماری کردنلغتنامه دهخداخماری کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بحالت خماری خود را درآوردن .- امثال :بی می خماری کردن ؛ شراب ناخورده مستی کردن .
خمارلغتنامه دهخداخمار. [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان و بخش قیروکارزین شهرستان فیروزآباد. دارای صد و ده تن سکنه ، آب آن از چشمه و محصول آن غلات و کنجد و ماش و شغل اهالی زراعت
خمارلغتنامه دهخداخمار. [ خ َ ] (ع اِ) جماعت مردم و انبوهی آنها. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). یقال : دخل فی خمار الناس . رجوع به خُمار شود.
خماری کردنلغتنامه دهخداخماری کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بحالت خماری خود را درآوردن .- امثال :بی می خماری کردن ؛ شراب ناخورده مستی کردن .
ابومریملغتنامه دهخداابومریم . [ اَ م َ ی َ ] (اِخ ) نام خمّاری به مکّه در جاهلیّت . و گویند ابوسفیان در خانه ٔ این خمّار با سمیّه زوجه ٔ عبید بیارامید و او به زیادبن ابیه حامله گشت