خلیفتیلغتنامه دهخداخلیفتی . [ خ َ ف َ ] (حامص ) جانشینی . قائمقامی . نائب منابی : مملکت خانیان صد بستاندبر در ماچین خلیفتی بنشاندمرز خراسان بمرز روم رساندلشکر چین از عراق درگذراند
خلیفتیلغتنامه دهخداخلیفتی . [ خ َ ف َ ] (ص نسبی ، اِ) نام حلوایی بوده است . (یادداشت بخط مؤلف ) : هر کسی را رطلی حلواء خلیفتی و گلاب پیش نهی . (اسرارالتوحید).
خلیفتلغتنامه دهخداخلیفت . [ خ َ ف َ ] (ع اِ) خلیفه . جانشین : تو امروز خلیفت مایی و فرمان مابدین ولایت بی اندازه می دانی . (تاریخ بیهقی ). و بدین آن خواست تا خبر بدور و نزدیک برس
خلیفت وارلغتنامه دهخداخلیفت وار. [ خ َ ف َ ] (ق مرکب ) مانند خلیفه : خلیفت وار نور صبحگاهی جهان بستد سپیدی از سیاهی .نظامی .
خلیفیلغتنامه دهخداخلیفی . [ خ ِل ْ لی فا ] (ع مص ) مصدر دیگر است برای خلافت . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ایستادن بجای کسی که از پیش تو بو
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن میمون القداح . فرقه ای از قرامطه که پس از مرگ محمدبن عبداﷲبن میمون برادر او احمد را به خلیفتی برداشتند و فرقه ٔ دیگر پسر محم
محمدلغتنامه دهخدامحمد. [ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن میمون قداح . پس از مرگ عبداﷲبن میمون (از رؤسای اسماعیلیه ) به جای پدر نشست و پس از مردن محمد پیروان او به دو فرقه گ
جریرلغتنامه دهخداجریر. [ ج َ] (اِخ ) ابن عبدالحمید کندی . از روات است . او از اشیاخ مرفوعاً روایت کند که : «وصیی و خلیفتی فی اهلی وخیر من اخلف بعدی علی ». جوزقانی در کتاب الاباط
خطبه خواندنلغتنامه دهخداخطبه خواندن . [ خ ُ ب َ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) بر سر منبر دعای و ثنای خیر برای سلطان یا امیر یا خلیفتی در روز عید یا روز جمعه یا روز مقدسی خواندن : چو بر منبر
ابورهملغتنامه دهخداابورهم . [ اَ رُ ] (اِخ ) الغفاری کلثوم بن حصین . صحابی است . او در غزوه ٔ احد حضور داشت و دو بار رسول صلوات اﷲ علیه وی را بمدینه خلیفتی ِ خویش داد، یکی در عمرة