خویشیدیکشنری فارسی به انگلیسیaffinity, alliance, blood, connection, kinship, nearness, propinquity, relational, relations
خریشیدنلغتنامه دهخداخریشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) پوست از اندام بناخن برگرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). خراشیدن . (آنندراج ). شکافتن . چاک دادن . (ناظم الاطباء) : جهانا یافتی کامت کنون
خریشیده شدنلغتنامه دهخداخریشیده شدن . [ خ َ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خراشیده شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : نبردمش فرمان ، همه موی من بکند و خریشیده شد روی من .فردوسی (از لغت نامه ٔ ا
خشیشیلغتنامه دهخداخشیشی . [ خ َ ] (اِ) نوعی از پارچه ٔ پوشیدنی باشد. (برهان قاطع) : بجان خشیشی سنجاب ما طلب داردیکی که باشدش از گرم و سرد دهر خبر. نظام قاری .بنگر خط غبار خشیشی ک